غروب جمعه دلگیره... | بلاگ

غروب جمعه دلگیره...

تعرفه تبلیغات در سایت
...

ظهر محبوب پیشنهاد داد که بریم تئاتر "کله پوک‌ها" را ببینیم. من هم موافقت کردم. اما یه کم بعد پیام داد که "نفیس جان عصر بریم جنگل یا بریم تئاتر؟؟"
بعد کلی حرف زدن آخرش رفتیم جنگل. هوا خوب بود و آفتابی. من و محبوب و مرضی و ریحان و زن‌عمو و لیلا و دوتا دسته گلش با پراید زن عمو کلی دور زدیم. پارک جنگلی هم قرار بود بچه ها سرسره‌بازی کنند اما ما به هوای اون ها کلی بازی کردیم.
+به نام حلما و فاطیما؛ به کام من و مرضی و محبوب و ریحان🤣
+یعنی بیچاره ماشین داشت می‌ترکید.😂
+اصن حلما و فاطیما با روح و روان آدم بازی می‌کنند.😍
+حلمای شوتی😆
+با تئاتر شهر دو قدم فاصله دارم، اونوقت می‌خواستم برم سالن زینب(س) تئاتر ببینم.😧
+حیف که اون تاب بزرگه را باز کردند و دیگه نیست.😒
+من عذاب وجدان گرفتم چون بابا و مادر خونه تنها بودند.😔
+برای مرضیه یه درخت کشیدم که به دیوار کلاسش نصب کنه؛ برای جشن نوروز می‌خواست🌳

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۱۲/۱۱ساعت 22:22 توسط سپیده|

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 12:07