غروب جمعه دلگیره... : بدون عنوان

تعرفه تبلیغات در سایت

صبح ساعت ۱۱ رسیدم خوابگاه. می‌خواستم برم خونه فاطمه اینا.‌ دفترچه‌ام را بردم پیش پرویزی امضا کنه. میگه الان تایم امضا نیست. هرچقدر هم توضیح دادم که تازه از خونه اومدم گفت: مشکل توئه!
گزینه های روی میز هم دوتا بود: ساعت ۸ و نیم صبح و ۲و نیم ظهر!
رفتم پیش نگهبان. قلی گفت: با کارت چهار ساعت می‌تونی بیرون باشی.
رفتم پیش کاوه. نبود.
خانم منوچهری گفت: برو پیش آقای رسولی‌فر.
رفتم دفتر رسولی‌فر. مشکلم را توضیح دادم. گفت: برای خانم پرویزی هم همین را گفتی؟ بعدش هم زنگ زد به پرویزی. آخرش گفت: برو که امضا کنه.
+با پرویزی کلی حرف زدم. کلی هم گریه کردم.
می‌گه شما بی اعتمادید.
خب شما که بی اعتماد ترید.
میگه بیایید مشکلاتتون را بگید و درد دل کنید. نذارید روی هم تلنبار بشه....
+خب نمی شد از اول امضا کنه؟ حتما باید اشک من را در می‌اورد...😞
+حالم از سیستم اداری شرافت به هم می‌خوره.😵
+کلی وقتم هدر رفت.😒
+شرافت اگه اعصاب آدم را به هم نریزه که شرافت نیست😄

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ساعت 9:26 توسط سپیده|

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 12:07
برچسب‌ها :